تبليغاتX
زیگ زاگ های ذهنی یک خبرنگار


 

 

آموزش انتقاد گریزی در بستر داستان های کودکانه

یکی بود اون یکی هم بود به جای یکی بود یکی نبود

قصه های کودکی هنوز هم در ذهن های خسته از روزمرگی هامان جا خوش کرده است.با نگاهی به دور دستهای ذهن،مادری با صدای مهربان می گوید یکی بود یکی نبود و من بر خود می لرزم از این همه تک خواهی  حتی در دنیای قصه کودکانمان.

آتشفشان های عظیم در دل کوه های غول آسا گاهی برای سال های متمادی خروجیشان دود خاکستری رنگ و آغشته به گوگرد است،گاه سطحی ترین واکنش های افراد در موقعیت های گوناگون می تواند ناشی از درونی ملتهب و افکاری پریشان باشد،آنگاه که آنتونی گیدنز در کتاب  "جامعه شناسی " با بررسی آوایی همچون "آه"  به ما می فهماند که بررسی چنین آواهایی نیز می تواند دریچه  ورودی به دنیایی باشد که ما با ظاهری خونسرد آن را پنهان کرده و سعی می کنیم تا مشکلات بیشمارمان را به باد فراموشی می سپاریم.

یکی بود یکی نبود، تکرار هر شبه این جمله در ابتدای داستان های کودکی که با خیال آسوده و فراغ بال سر بر بالین می گذاشتیم شاید اموزه ای بود برای آنکه فردا در مهدکودک و یا دبستان در مقابل هرکسی که  حرفی جز حرف ما می زد بایستیم و همچون داستان حسن کچل به حرف های خیر خواهانه اطرافیان گوش ندهیم و به راه انتخابی خود برویم گرچه همیشه در پایان داستان می فهمیدیم که راه شخصیت های قصه ها اشتباه بوده اما صد افسوس که همیشه در پایان داستان خواب بودیم ...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت 4 PM  توسط zigzag  | 



 

... فریاد
بوی دلهره دارد
بوی مسخره ی لجن...

بهارِ دوباره ی پاییز،
آشوبِ گرمِ آسفالت­ های خرداد،
یک تنِ خاکستریِ خلص،
شمارشِ نعشِ جا پاهای لگد کوب،
تو گوشم فریاد
بوی دلهره دارد

زرد و زرد و زرد مژه­ هام
رگبارِ اشک­ های نقره
روی چاک چاکِ باروت
پیرهن
نوش نوشِ خلاص
تو گوشم فریاد
بوی مسخره­ ی لجن می­ده ...

  از بلاگ احسان صفاپور

 

+ نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت 8 PM  توسط zigzag  | 



 

بوكسوری كه از دست دنیا شكار بود

 

... این بود كه خداحافظی كردیم و تا وقتی تاكسی گرفت و رفت، نگاهش كردم. اما همه‌ا‌ش توی فكر آن صحنه‌ای از فیلم بودم كه، بعد یك بُردِ چند ثانیه‌ای دیگر، ایستوود می‌رود توی رختكن پیش سوانك كه نشسته روی یك نیمكت فلزی و دارد بانداژ انگشت‌هایش را باز می‌كند كه تازه همین یكی‌دو دقیقه‌ پیش آن را بسته بوده تا انگشت‌هایش كه عرق می‌كنند، روی هم نلغزند و اثرشان روی فك حریف كمتر نشود.

می‌نشیند كنار سوانك و بهش می‌گوید این چه وضع‌اش است؟ چرا یك‌كم با بوكسورهای حریف‌اش بازی نمی‌كند و بهشان مهلت نمی‌دهد كه خودی نشان بدهند؟ همان اول و هنوز هیچ‌چی نشده، طوری می‌كوبد توی دهان‌شان كه پخش زمین می‌شوند.

كه حتی به فرض، اگر بهشان فرجه هم بدهند و تا صد هم بشمرند، باز هم نمی‌توانند بلند شوند و روی پایشان بایستند و تا خانه هم كه می‌رسند، تشخیص این كه كی هستند یا كجا هستند، برایشان دشوار است و تا حتی دائمِ‌خدا از خودشان یا كسی كه دور و برشان می‌پلكد می‌پرسند چرا آنها را روی تخت بستری كرده‌اند؟ مگر نباید الان توی رینگ باشند و با این دخترك دیوانه كه رحم و روز حالیش نیست، مسابقه بدهند؟! اما نمی‌دانند كه فكشان از جا دررفته و برای همین است كه هیچ‌كس متوجه نمی‌شود آنها چه می‌گویند و برای همین است كه هیچ‌كس بهشان جوابی هم نمی‌دهد. فقط طوری نگاهشان می‌كنند كه آدم به یك لیوان چای فراموش شده كه سرد شده و از دهن افتاده نگاه می‌كند.

كه سوانك ازش می‌پرسد: «چطور مگه. اشكالش كجاس»؟

كه ایستوود بهش می‌گوید، اشكالش این‌جا است كه بعدِ یه مدت دیگر كسی باهات مسابقه نمی‌دهد، چون مردم بوكسورهایشان را دوست دارند و برایشان هزینه كرده‌اند. از سر راه نیاورده‌اندشان كه. اما این‌طور كه تو می‌كوبی توی دهانشان و این طور كه تو توی همان چند ثانیه‌ اول ناك‌آوتشان می‌كنی، تحقیر می‌شوند.

این است كه بد نیست اگر یك‌كم بهشان مهلت بدهی و بگذاری حالا یك چند راندی مسابقه طول بكشد. می‌دانم خسته‌كننده است. می‌دانم حوصله‌ات سرمی‌رود. اما این قاعده‌ این دنیا است كه اگر یكی بهش بی‌توجهی كند یا بخواهد نادیده‌اش بگیرد؛ می‌گذاردش زیر پا و بدجوری له‌اش می‌كند. پس فقط یك چند درجه‌ای از بقیه بهتر به نظر برس، نه خیلی.

اما سوانك كه خیلی از دست دنیا شكار بود .چون بدون این كه این قاعده‌اش را نادیده بگیرد هم دنیا به حد كافی له‌اش كرده بود و سر ناسازگاری باهاش داشت. بهش گفت نمی‌تواند به چیزی تظاهر كند كه نیست، یعنی نمی‌تواند در حالی كه خیلی بهتر از بقیه است، خودش را یك‌طوری جا بزند كه فقط چند درجه‌ای از بقیه بهتر به نظر برسد.

این است كه خیالش هم نیست دنیا چه بلایی سرش در بیاورد. باز هم كه برود توی رینگ، اگر بتواند، توی همان چند ثانیه‌ اول، كلك این شارلاتان‌‌های بی‌پدرومادری را كه حق‌شان نیست آن جایی باشند كه الان هستند و فقط با بند و بست خودشان را كشانده‌اند آن بالا خواهد كند و فك‌شان را پایین خواهد آورد.

 

 فرهاد جعفری . شهروند امروز . شماره  ۴۹

 

 

+ نوشته شده در  Thu 29 Oct 2009ساعت 10 AM  توسط zigzag  |